91 - انتقاد شديد امام به مرد بد زبان



عمرو بن نعمان گويد: امام صادق (عليه السلام ) دوستى داشت كه هر جا آن حضرت مى رفت ، او نيز همراه حضرت بود، روزى در بازار كفاشها همراه حضرت حركت مى كرد، و دنبالش غلام او كه از اهالى سند بود مى آمد، ناگاه دوست امام ، به پشت سرش نگاه كرد و آن غلام را نديد، و تا سه بار به جستجوى غلام پرداخت او را نيافت ، بار چهارم او را يافت و به او تندى كرد و گفت : اى زنازاده كجا بودى ؟
امام صادق (عليه السلام ) دست خود را بلند كرد و به پيشانى خود زد و فرمود: سبحان الله تو مادر غلام رابه زنا متهم مى كنى ؟ من خيال مى كردم تو آدم پارسا و خوددار هستى اكنون مى بينم چنين نيستى .
دوست امام ، عرض كرد قربانت گردم مادر اين غلام زنى است از اهل سند و مشرك است .
امام (عليه السلام ) فرمود: مگر نمى دانى كه هر ملتى براى خود ازدواجى دارند، از من دور شو.
روايت كننده گويد: ديگر نديدم آن دوست امام همراه امام (عليه السلام ) راه برود، تا آن كه مرگ بين آن ها جدايى افكند (384)